فلسفه آفرينش :

کم تر کسي است که اين پرسش را از خود و ديگران نکرده باشد که هدف از آفرينش ما چه بوده؟ همواره گروهي متولد مي شوند ،گروهي از جهان مي روند و براي هميشه خاموش مي شوند ، مقصود از اين آمد و رفت ها چيست؟

براستي اگر ما انسانها روي اين کره ي  خاکي زندگي نمي کرديم کجاي عالم خراب مي شد؟ و چه مشکلي پيش مي آمد؟ آيا ما بايد بدانيم چرا آمديم و چرا بايد برويم؟  و اگر بخواهيم از اين معني آگاه شويم آيا قدرت آن را داريم؟ و به دنبال اين پرسش ، انبوهي از پرسش هاي ديگر ذهن انسان را احاطه مي کند.

اين پرسش اگر از ناحيه ماديين مطرح شسود ظاهرا هيچ پاسخي براي آن وجود ندارد ، چرا که ماده و طبيعت اصلا عقل و شعوري ندارند که هدفي داشته باشند، به همين دليل آنها خود را از اين نظر آسوده کردند و معتقد به پوچي آفرينش و بي هدفي خلقتند.

اما اين پرسش را هنگامي که يک خداپرست از خود مي کند هرگز با بن بست روبرو نمي شود؛ زيرا از يک سو مي داند خالق اين جهان حکيم است ، و از سوي ديگر وقتي به جز جز اجزاي خود مي نگرد براي هر يک هدف و فلسفه اي مي يابد.

اين هاست که به يک انسان خداپرست و مومن اطمينان مي دهد که آفرينش او هدفي بي عظيم داشته که بايد بکوشد و با نيروي عقل و علم آنرا بيابد.

به هرحال ايمان به حکمت خداوند از يک سو و توجه به فلسفه هاي اجزاي وجود انسان از سوي ديگر، ما را مومن مي سازد که هدفي بزرگتر از آفرينش انسان بوده است، اکنون بايد دنبال اين هدف بگرديم و تا آن جا که در توان داريم آن را مشخص سازيم و در مسيرش گام برداريم.

توجه به       

براستي ... اگر ما قبل از عمل ، اول فلسفه احکام را بدانيم ، آنگاه عمل کنيم ، پس خداپرستي و تسليم کجا مي رود؟ وحي ، برتر از علم و اسرار آميزتر از دانش بشري است. روشنفکران چرا هر قانون و برنامه را مي پذيرند ولي در برابر قوانين خدا و دين در تنگنا قرار مي گيرند و اهل منطق مي شوند؟              

توجه به چند مقدمه مي تواند چراغي بسازد که اين مسير تاريک را براي ما روشن سازد.

1-    ما هميشه در کارهاي خود هدفي داريم که اين هدف معمولا دفع کمبودها و نيازهاي ما است . حتي اگر به ديگري خدمت مي کنيم يا دست گرفتاري را مي گيريم آنها نيز کمبود معنوي ما را برطرف مي کند و نيازهاي مقدس ما را برآورد مي سازد.

و چون در مورد صفات و افعال خدا غالبا گرفتار مقايسه با خويش مي شويم گاه ممکن است اين تصور به وجود آيد که خداوند چه کمبودي داشته که با خلقت ما مرتفع مي شود؟! و يا اگر در آياتي گفته مي شود هدف از آفرينش انسان عبادت است مي گوييم او چه نيازي به عبادت ما دارد؟

در حاليکه اين طرز تفکرها ناشي از مقايسه صفات خالق و مخلوق و واجب و ممکن است. مابه حکم اينکه وجودمان محدود است ، براي فع کمبودهايمان تلاش مي کنيم  و اعمالمان همه در اين مسير است ولي درباره يک وجود نامحدود اين معني امکان پذير نيست و بايد هدف افعال او را در غير وجود او جستجو کنيم.

او چشمه فياض و مبدئي است نعمت آفرين که موجودات را در کنف حمايت خود مي گيردو آن را پرورش مي دهد و از نقص  به کمالمي برد.

به اين ترتيب ما نتيجه مي گيريم که هدف از آفرينش ما پيشرفت و تکامل هستي ما است. اساسا اصل آفرينش ، يک گام تکاملي عظيم است ؛ يعني چيزي را از عدم به وجود آوردن و از نيست هست کردن است.

و بعد از اين گام تکاملي عظيم ، مراحل ديگر تکامل شروع مي شود،  تمام برنامه هاي ديني الهي در همين مسير است. 

2-    در اين جا سوالي پيش مي آيد که اگر هدف از خلقت جود بر بندگان است ، نه سود براي آفريدگار ، و اين جود از طريق تکامل انسان ها است ، چرا اين خداوند جواد و کريم ، از آغاز بندگان را کامل نيافريد ، تا همگي در جوار قرب او جاي گيرند و از برکات نزديکي به ذات  پاکش بهره ور شوند؟

پاسخ اين سوال روشن است ، تکامل انسان چيزي نيست که بتوان آن را به اجبار آفريد بلکه راه طولاني و درازي است که انسان ها بايد با پاي خود آن را طي کرده و با اراده و تصميم و افعال اختياري خويش ، طرح آن را بريزند.

از اين سخن چنين نتيجه مي گيريم که خداوند بايد با اوامر و تکاليف و برنامه هاي تربيتي که بوسيله پيامبران او نيروي عقل ابلاغ مي شود اين مسير را براي ما مشخص کند و ما با اختيار و اراده خويش اين راه را بپيماييم. 

3-    وقتي بعضي ها توضيح بالا را مي شنوند مي گوين ، بسيار خوب هدف از آفرينش ما تکامل انساني ، يا به تعبير ديگر قرب به پروردگار و حکت وجودي ناقص به وجودي بي نهايت کامل بوده است ، ولي هدف از اين تکاملچيست؟

تکامل هدف نهايي يا غايه الغايات است. و هدف از آن قرب به پروردگار است يعني اين هدف نهايي است و به تعبير ديگر ما همه چيز را براي تکامل و قرب به خدا مي خواهيم اما قرب به خدا را براي خودش مي خواهيم

4-     پرسش ديگر اينکه، در حديثي آمده که خداوند مي فرمايد : من گنجي پنهان بودم ، دوست داشتم شناخته مي شوم، خلايق را آفريدم تا شناخته شوم.

اين حديث با آنچه گفتيد چه تناسيبي دارد؟

در پاسخ مي گوييم شناخت خداوند براي خلق وسيله تکامل آنهاست ، يعني من دوست داشتم که فيض رحمتم همه جا را بگيرد، به همين جهت خلايق را آفريدم و براي سير تکاملي انها ، راه و رسم معرفتم را به انها آموختم ، چرا که معرفت و شناخت من رمز تکامل آنهاست. 

5-    با توجه به گفته هاي بالا به نتيجه نهايي نزديک مي شويم و مي گوييم عبادت و عبوديت خدا يعني در مسير خواست او گام برداشتن و روح و جان را به او سپردن ، عشق او را در دل جاي نهادن و خود را به اخلاق او آراستن.

نظري به روايات اسلامي پيرامون فلسفه آفرينش انسان:

در حديثي از امام موسي(ع) آمده که از آن حضرت سوال کردند معني اين سخن پيامبر(ص) چيست که فرموده : تا مي توانيد کنيد که همه انسان ها براي هدفي که آفريده شدند آمادگي دارند؟ امام(ع) فرمودند: خداوند بزرگ جن و انس را براي اين آفريده که او را عبادت و اطاعت  کنند نيافريده که نافرمانيش کنندو اين همان است که مي فرمايد ما جن و انس را آفريديم براي عبادت  و چون آنها را براي اطاعت آفريده راه را براي رسيدن به اين هدف براي آنها آسان و هموار ساخت پس واي به حال کسانيکه که چشم بر هم مي گذارند و نابينايي را بر هدايت ترجيح مي دهند.

در حديث ديگري از امام صادق(ع) مي خوانيم که امام حسين (ع) در برابر اصحابش آمد چنين فرمودند: خداوند بزرگ بندگان را نيافريده مگر بخاطر اين که او را بشناسند عبادتش مي کنند و هنگامي که بندگي او کنند از بندگي غير او بي نياز مي شوند. 

6-    پاسخ به يک پرسش ، سوال ديگري که اينجا مطرح مي شود اين است که اگر خداوند بندگان را براي عبوديت آفريده پس چرا گروهي راه کفر را در پيش مي گيرند؟ آيا ممکن است اراده خداوند از هدفش تخلف پذيرد؟

کساني که اين ايراد مي کنند درحقيقت اراده تکويني و تشريعي را با هم اشتباه کرده اند. زيرا هدف، عبادت اجباري نبوده است ،بلکه عبادت توام با اراده و اختيار است و در چنين زمينه اي هدف بصورت آماده کردن زمينه ها تجلي مي کند.

به اين ترتيب خداوند اين انسان را آماده براي اطاعت و بندگي ساخته و هر گونه وسيله را اعم از عقل ، عواطف و قواي مختلف را براي آن فراهم کرده است.